تبليغاتX
خاطرات
خاطرات

خاطرات، حرفای عاشقانه،خاطره هایی از عشق........

به نام آنکه عشق رو آفرید

سلام خوبی؟چطوری؟ زندگی بر وفق مراد هست یانه؟ایشا..

که باشه میخوام از خدا شکایت کنم خدا خودش میگه وقتی چیزی

رو میخواین توکلتون به من باشه " در نا امیدی بسی امید هست"

خدا هیچ وقت بنده هاشو از درگاهش نا امید برنمیگردونه

دیشب رفته بودیم عزاداری هیئت دیگه داشتم میرفتم که یهو

چشمم به آرش افتاد ذوق کردم راستش میدونستم میاد دلتنگش

بودم آخه ظهرش دعوا کرده بودیم داشتم میرفتم تبریز کار داشتم

نمیدونم چرا اینجوری میشه سعی کردم ایندفعه جای خالیشو

با یکی دیگه پر کنم اتفاقا یه مدت هست یه پسر خوشگل بهم گیر

داده بود اونم تو هیئت بود وقتی منو دید ذوق کرده بود در حالیکه

من با دیدن آرشم ذوق زده بودم داشتم میخندیدم به دوستمم

اون پسره رو نشون میدادم نمیدونم گاهی به خدا میگم خدایا میشه

کمک کنی آرش رو از یاد ببرم آخه اون مال من نیست اما نمیشه خدا هم

منو دوس نداره نمیدونم چرا کمک نمیکنه دلگیرم از خدا

خدااااااااااااااااااااااااااا بابا چرا هیشکی درکم نمیکنه من عاشقم دوسش دارم

میخوامش حتی یه لحظه با آرش بودن برا من دنیایی هست چون دوسش

دارم میخوامش حاضرم دنیامو بدم ولی آرشمو از دس ندم

آرشششششششششششش

بهش میگم بی توجهی درکم نمیکنی؟ میگه به زمان احتیاج دارم اما همش

دروغه یعنی دروغ نیستا اما من میدونم برا چی میگه به زمان بخاطر یکی

دیگه اینش برا من سخته آدم که نباید به حرف این و اون زندگی کنه از همه

کارهاش گذاشتم گاهی از اخلاقای تندش خوشم نمیاد آرش مهربونه

دلسوزه اما گاهی با یه دلخوری همه اینا رو خراب میکنه با یه کار بدش

همه خوبیهاش از یاد میره سعی میکنم اعتماد کنم اما سوء استفاده

میکنه چون میدونه عاشقم دوسش دارم نباید به پسر تا وقتی بهم

نرسیدین بگی عاشقم پرو میشه و البته دخترم اینجوریه من خودم در این

موردحساسم چون زود باور میکنم خوب خسته شدم بقیشو بعدن

مینویسم

مواظب خودتون باشین


دوستدار همیشگی

عسل
delet-az-sange.jpg 

 
نوشته شده در جمعه 1388/10/04ساعت 12:46 بعد از ظهر توسط عسل| |

به نام عشق

سلام چطوری؟خوبی؟من که حالم خیلی بده،میخوام آخرین

خداحافظی رو بنویسم :

الو سلام

سلام

خوبی؟

مرسی

آرش چرا اذیتم میکنی چند روزه اخلاقت عوض شده؟چیه؟چی شده؟(بغض)

سکوت...........

آرش با توام؟؟؟؟؟

اسما

جانم

میشه بی خیال من شی؟

برای همیشه؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!

آره

گوشی رو خاموش کردم و همینطور موبایلمو

بدو بدو رفتم بالا اونقدر گریه کردم دیگه داشتم میمیردم

اسما گریه نکن بچها دورمو گرفته بودن اسما خواهش میکنیم

بیخیال لیاقت تو از اون بیشتره اسما...........

اسما مرد (گریه) زندگی دنیا برام سیاه شد

چون من عاشقم عاشق کاش

میفهمید معنای عشق رو....

نمیدونم چرا اینو گفت حتی دلیلشو نپرسیدم آخه تازه کادوی روز

دانشجومو بهم داده یه عروسک گنده هنوز مدالم به گردنمه

ای خداااااااااااا دارم دیونه میشم

چرا خدا.......................

عسل
eshgh yani...jpg 
نوشته شده در چهارشنبه 1388/09/25ساعت 8:45 قبل از ظهر توسط عسل| |

من عاشق ترینم عشقم



میبوسمت از همین جا




نوشته شده در پنجشنبه 1388/09/19ساعت 7:32 بعد از ظهر توسط عسل| |

در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی

ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است

ین شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

ر امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود

من عاشق آرشم هستم

بوس بوس بوس

عشق ارشم تا ابد تو قلبم باقی میمونه حتی اگه مال من نباشه

اسما
نوشته شده در یکشنبه 1388/09/15ساعت 11:25 بعد از ظهر توسط عسل| |

به نام عشق

 

سلام خوبی؟چه خبر؟سلامتی؟

 

چقد دلم واست تنگ شده یاد روزهایی که باهم بودیم چقد خوش میگذروندیم نمیدونم

 

سردرگمم خیلی وقته خودمو گم کردم نمیدونم کجام چیکارا میکنم دلم واسه خودم تنگ شده

 

چقد آدم بدی شدم اصلا نمیدونم دارم چیکار میکنم اصلای کجای این دنیا قرار دارم اصلا

 

نمیدونم کی رو میخوام واسه چی یه طرف خدا رو دارم یه طرف هم لذتهای این دنیا رو

 

گاهی خودمو گم میکنم یعنی دنبال هوا و هوس هام میرم منی که مثلا شدم یه حاجیه خانوم

 

نمیدونم کجای این قصه هستم گاهی با خدا دعوا میکنم منی که هنوز نتونستم به نفسم غالب

 

شم واسه چی دعوتم کرد به خونش یادمه وقتی رسیدیم عربستان از خودم پرسیدم من اینجا

 

چه غلطی میکنم واسه چی اینجام خدا منو واسه چی دعوت کرده چی رو میخواد ثابت کنه

 

تو مکه هم آدم نشدم به عشقم زنگ زدم فکر کن رو به روی کعبه نشستم از خدا هم خجالت

 

نمیکشم درست 5 دقیقه مونده به اذان مغرب عشقم عمرم کسی که بخاطرش حاضرم بمیرم

 

زنگ زد چه لحظه با شکوهی رو به روی کعبه نشستمو دارم با یکی یدونم حرف میزنم چقد

 

گریه کردمو زیر ناودون طلایی برا خودمو عشقم دعا کردم اما بجا اینکه مال من شه بیشتر

 

از دستش دادم یعنی خودم باعث شدم الان هم پشیمونم دلم میخواد دوباره برم مکه سر بر

 

سجده بگذارمو بگم خداااااااااااااااااااااا غلط کردم دلم واسه عسلی که دلش پاک و صاف

 

بود تنگه عسلی که کلید قلبشو به هیشکی نداده بود خدا کمکم کن همون عسلی بشم که تو

 

دوسش داشتی خدا سردرگمم سردرگم

 

خوشگلا مواظب خودتون باشین

 

دوستدار شما عسل

نوشته شده در یکشنبه 1388/09/15ساعت 5:46 بعد از ظهر توسط عسل| |

 
برای تازه شدن دیر نیست
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
نوشته شده در پنجشنبه 1388/09/12ساعت 8:17 بعد از ظهر توسط عسل| |

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند

نوشته شده در پنجشنبه 1388/09/12ساعت 8:17 بعد از ظهر توسط عسل| |

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
نوشته شده در پنجشنبه 1388/09/12ساعت 8:16 بعد از ظهر توسط عسل| |

دلم برات تنگ شده
نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/28ساعت 12:22 بعد از ظهر توسط عسل| |

به نام خالق عشق

آسمان همچون صفحه ی دل من

روشن از جلوه های مهتاب است

 

امشب از خواب خوش گریزانم

که خیال تو خوشتر از خواب است

 

سبز خواهم شد می دانم می دانم

و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم تخم خواهند کاشت

 

 

 

در دل من کسی است که تا درخشش آخرین ستاره

تا پزمردن آخرین گل فرو افتادن آخرین برگ

چشم به راهش خواهم بود

 

 

 

عاشقان باید نفس را تازه کرد باز هم این راه را اندازه کرد

زادما،در این سفر کافی نبود آبمان در کوزه ها صافی نبود

 

عسل

نوشته شده در دوشنبه 1388/01/10ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط عسل| |

به نام تک پرستوی عشق

    یکی دیوانه ای آتش برافروخت               یکی دیوانه ای آتش برافروخت

در آن هنگامه جان خویش را سوخت                   همه خاکسترش را باد می برد

وجودش را جهان از یاد می برد                             تو همچو آتشی ای عشق جان سوز

من آن دیوانه مرد اتش افروز            من آن دیوانه ی اتش پرستم

در این آتش خوشم تا زنده هستم                   بزن اتش به عود استخوانم

که بوی عشق برخیزد ز جانم                 خوشم با این چنین دیوانگیها

که میخندم به آن فرزانگیها                به غیر از مردن و از یاد رفتن

غباری گشتن و بر باد رفتن                     در این عالم سرانجامی نداری

چه فرجامی!که فرجامی نداری                         لهیبی همچو آه تیره روزان

بساز ای عشق و جانم را بسوزان                         بیا آتش بزن خاکسترم کن

مسم در بوته هستی زرم کن                        هر چه بینا چشم رنج آشنایی بیشتر

هرچه سوزان عشق درد بی وفایی بیشتر               هرجان کاهیده تر نزدیک تر پایان عمر

هرچه دل رنجیده                              سوز جدایی بیشتر

خوشگلا مواظب خودتون باشین بابای

عسل عاشق

                             

نوشته شده در دوشنبه 1387/08/20ساعت 3:54 بعد از ظهر توسط عسل| |

 

به نام خالق هستی بخش

 دردو دل باطل                                         چرا دنیاپر از حادثه های وارونه است

عاشق کسی میشی که دوست نداره

من به دنبال تو.تو به دنبال کس دیگه

هیچ کدوم از ما دوتا به اون یکی راس نمیگه

من واسه چشمان نازنین تو. یه دیونم

من دوست دارم من دوست دارم ولی علتشو ندارم

حالا که میخوای بری بذارنگاهت کنم

چون یه بار دیگه میخوام این دل و ساکتش کنم

یه چیزی بذار فقط که روز تولدت

هدیمو بدم دست خودت

آدما فکر میکنن که شاعرا خیلی غم دارن

کاشکی فقط این بود

اونا خیلی کسا رو کم دارن

عاشق کسی میشن که عاشقاش فراونه

بین انتخاب عشقش

یه عمره حیرونه

اونی رو که دوس داری چرا تورو دوس نداره

شاید دوست داره ولی به روش نمیاره

خوب خوشگلای من مواظب خودتون باشین خیلی دوستون دارم

قربانه شما

عسل جون

نوشته شده در یکشنبه 1387/08/12ساعت 10:36 قبل از ظهر توسط عسل| |

به نام تك نوازنده ي گيتار عشق

هر كي از راه مي رسه مي پرسه عاشقي؟ عشقت كيه؟ كجاست؟ چيكار ميكنه؟ اما وقتي بهش ميگي رفت،ساكت ميشه

ديگه از درد دلت نمي پرسه؟سوال ميكنه؟ چرا رفت؟ مگه دوسش نداشتي؟اون رفت يا تو تنهاش گذاشتي؟

و هزار و يك سوال ديگه ازت مي پرسه؟؟؟..........................

چرا ما آدما عاشق ميشيم؟ چرا افراط در دوست داشتن ميكنيم ميگن ديونست، ديونه ي عاشق ؟

خوش به حال عشقش اما هيچ وقت به اين فكر نمي كنن كه چه رنجي برا بدست آوردن ليلي يا مجنون

كشيده؟ دلم ميخواد از عشق بگم تا حالا عاشق بودي؟يه ديونه ي عاشق؟ تا حالا شده سالها با خاطراتش سر كني فقط

يه عكس روي ديوار و يه مش كادو! روزهاي خوب و خوشي كه در كنارش سر كردي روزهايي كه سورپرايزت كرده

رو به ياد مياري. چرا عشقمون ما رو تنها ميذاره مي ره نفرينش ميكنيم چرا بدو بي راه بهش ميگيم وقتي اعصبانيتمون رفع شد يه مدت كه گذشت

آروم شديم دلمون براش تنگ ميشه كادويي كه داده عكسي كه ازش به يادگار مونده رو بغلمون ميگيريم و گريه

ميكنيم چرا به اين فكر نمي كنيم وقتي دلمون ازش شكسته بود نفرينش كرديم( خدا تو دلهاي شكسته جا داره مخصوصا عاشقا)

چرا وقتي گريه ميكنيم ميگيم خدايا تو تموم لحظه هاي زندگيش خوش باشه غم نبينه زندگي راحتي داشته باشه خوشبخت باشه

اما آه تو قبلا زندگي اونو خراب كرده اين مدتي كه تو اعصباني بودي اون سختي مي بينه بخشش خيلي خوبه چه بسا بهتره همون موقع كه

مي ره بگيم بخشيدمت انشاالله خوشبخت باشي اون موقع خدا هم ازمون راضيه هم اون ميفهمه خوشبختيه اون برامون

مهمتره حتي اگه با ما نباشه پس ببخش تنفر رو بذار كنار و براش دعا كن شاد باشه

عاشقاي ليلي و مجنون مواظب خودتون باشين

عسل هم عاشق بود!!!!

دوستدار شما

عسل

 

نوشته شده در شنبه 1387/06/16ساعت 12:49 بعد از ظهر توسط عسل| |

به نام خالق خوبيها

سلام ، احوال دوستان گرامي؟ چطورين؟ خوبين؟

راستش بچها دلم خيلي گرفته ميخوام كمي باهاتون درد و دل كنم من بچم من لوسم من............ همشون فقط به من ميگن

مثل بچهايي خيلي لوسي آخه چرا مگه بده ؟ چي ميشه مگه شماها تا حالا واسه مامان باباتون يا واسه داداشتون خودتون رو لوس نكردين

چي ميشه گاهي مثل بچها حرف بزنيم بچه گونه رفتار كنيم مگه چيزي ازمون كم ميشه اتفاقا به نظر من خيليم خوبه حداقل اگه كارمون هم

اشتباه باشه ميگن بچگي كرده

يا وقتي لوس ميشيم فوقش ميگن دلش هواي بچگيهاشو كرده داره خودش و لوس ميكنه چرا ما آدما وقتي بزرگ ميشيم فكر ميكنيم خيلي ميدونيم

حق بچگي كردن رو نداريم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راستي ماه رمضونم داره از راه ميرسه يعني اومده امروز اولين روز ماه رمضونه اين ماه پر بركت ماهيه كه هر چي از

خداي خوبمون بخوايم بيشتر

از هر موقعه ديگه ايي به حرفامون درد و دلامون به آرزوهام

گوش ميده بيشتر از هر موقع ديگه بهمون اراده قوي و يه همت ميده كه تلاش كنيم برا رسيدن به خواستهامون و ماهم بايد شاكر خداي متعال

باشيم اميدوارم حداقل خدا كمك كنه ديگه مثل بچها نباشم بزرگ باشم چيزي كه بقيه دوس

دارن مخصوصا مامان بابام كاش خدا كمك كنه قدر اين ماه رو بودنيم اميدوارم همه تو اين ماه پر فضيلت به آرزوهاشون برسن. بچها يه سوال

شما خودتون دلتون نميخواد بچگي كنين نميخواين لوس باشين چرا ماها هميشه بايد طوري رفتار

كه اصلا دلمون نميخواد؟ من دوس دارم لوس باشم من دوس دارم بچگي كنم دوس دارم گاهي با لحن بچه گونه حرف بزنم شماها بگين من چيكار كنم؟دلم

ميخواد گريه كنم دلم تنگه دلم از اين آدما كه فقط به بقيه ميگن كمي به رفتار خودشون

توجه نميكنن يعني همه شماها ميدونين چيكار كنين به اخلاق رفتار خودتون فكر كردين يعني بدون عيب هستين؟؟؟؟؟؟؟

خوشگلاي من مواظب خودتون باشين خيلي دوستتون دارم

دوستدار شما

عسل جون

 

نوشته شده در سه شنبه 1387/06/12ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط عسل| |

به نام خالق دوست

سلام نانازای من خوبین فداتون شم، ؟ میدونین دلم تنگیده بدجوریم تنگیده آخه اون روز با فریبا جونم و آرزو و ..... دوستای دانشگام حرف زدم

دلم برای بچها واسه شیطونی کردنا خیای تنگه! یادش بخیر روزای آخر ترم اول چقدر تو سالن دنبال هم میکردیم می خندیدیم هیشکیم تحویل نمی گرفتیم

یادمه یه چند نفری بودن که بهمون پیشنهاد داده بودن رو چقدر اذیت میکردیم آخه اونی که بهم پیشنهاد داد صنایع غذایی می خونه ماهم که میکروبیولوژی

که معروف به میکروب شدیم می گفتیم نزدیک نشین وگرنه میکروبیتون میکنینما خلاصه چرت و پرت زیاد میگفتیم مخصوصا بیشتر سر به سر گذاشتنا تو

ازمایشگاه شیمی بود اکثرا باهم بودیم

12این ماه انتخاب رشته هست فریبا جونم میگفت اگه ببینمت همچین لوپاتو میگیرم بوس میکنم آخه همیشه گاز میگیره جاش بمونه نامرد ایندفعه اونقد دلتنگه که

گفت بخدا میبوسمش منم سربه سرش گذاشتمو گفتم باشه

ای خدا 12 کی میاد دوباره دانشگاه دیگه بهمون گیر نمیدن ترم اولیا دیگه داریم پیشکسوت میشیم رو هم حساب کنیم تقریبا 2 سال مونده وای فکر کنین لیسانس بابا

همیشه میگفت بهت قول میدم وقتی لیسانس بگیری مطمئنم دلتم میخواد که

دکترای این رشته رو هم بگیری منم میگفتم نه بسه چقدر باید درس بخونه آدم اه ولی حالا میبینم نه واقعا راس میگفت

این رشته گرایش به مهندسی ژنتیک داره

خیلی دلم میخواد مهندسی ژنتیک بخونم خوب زیاد نمی خوام حرف بزنم

مواظب خودتون باشین خوشگلا

دوستدار شما

عسل


 

 

نوشته شده در یکشنبه 1387/06/03ساعت 10:42 قبل از ظهر توسط عسل| |

به نام تک پرستوی دریای سرنوشت

سلام خوشگلای من خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ چه خبرا؟ با این تابستون گرم چیکارا می کنین تقریبا یه ماه مونده

که این تابستون گرم بره من خودم عاشقه برف و زمستونم! شما چی؟بهتره برم سر اصل مطلب :

عشق من منو ببخش! چرا ما آدما تا وقتی کسی پیشمون هست قدرشو نمی دونیم چرا وقتی میگه دوست داریم ناز میکنیم

چرا خودمونو به کوچه علی شب می زنیم ، باور نداریم یا اعتماد نمیکنیم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عشق من منو تنها نذاشت یه چیزی بدتر از جدایی برام گذاشت!چرا خانواده ها بد رفتاری میکنن چرا به جونا اعتماد نمی کنن چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا فک می کنن خودشون از اول چیزی داشتن؟اونا مثل ما بودن از اول ماشین و خونه و ....... عاشق واقعی نبودن که؟

راستش از وقتی عاشقش شدم دیگه تحمل دوریشو ندارم اما ماما یه چیزی بهش گفت که من خودم شکستم نمی گم ماشین و خونه نداره نه مسئله این نیست!

حرفی که مامان زد هر آدمه دیگه ایی بود هزاران تکه میشد هزاران تکه،غرورش شکست و غرور یه مرد بشکنه دیگه ...........

خیلی بده خیلی ،از ماما توقع نداشتم، اون تنهام نذاشت چیزی که بهم گفت هزاران تکم کرد خرد شدم اون گفت می مونم باهات اما نه تا آخر یعنی خودم ازش خواستم که یه مدت بمونه

دلم میخواد از یادش ببرم( یادمه وقتی دل یکی رو شکستم گفتم اگه تو سعی کنی ترمیم میشه گفت نمی تونم نمیشه ولم کن چی میخوای؟) حالا که قلب نازنین عشق من شکسته به خاطر یه حرف

بی ربط می فهمم چی میگفت من بیخودی اصرار میکردم، اون به من کمتر از گل نمیگه کلمه خانمی از دهنش نمی افته کاش اونجوری نمیشد اون تقریبا داره فراموشش میکنه وقتی با منه

انگار کل عالم ماله اینه با هیچ چیز و هیچکس کاری نداره اما وقتی مامان رو میبینه داغ دلش تازه میشه دیگه دوسش نداره

چرا ما آدما اینقد بهم بدی میکنیم چرا؟ بخدا چیزی که از ما میمونه یه مش خاطره هست چقدر خوبه این خاطره ها خوب باشه دلم هروز براش تنگه درسته هروز و هر ساعت می حرفیم و با اون حرف زدنا کلی سرخوشیم

اما وقتی جدا میشم انگار هفت آسمونو می کوبن دو دستی تو سرمون چرا حسودا چش ندارن ما دو تا باهم باشیم

کاش مرور زمان همه چیو درست کنه اون برا همیشه با من بمونه هرچند می دونم ته دلش می خواد بمونه.......اما یه چیزی مانع میشه که نتونه بمونه!

بارها و بارها میگه کاش تو تا آخر ماله من باشی، عشق من زمان همه چیو درس میکنه ناراحت نباش خودم دل شکسته تو ترمیمش میکنم مثل روز اول قول میدم

عشق من ، من تو رو دوست دارم

آرزومه که یه لحظه رو پلک من بنویسی       خدا ازم نگرونه توی شهری که تو نیستی

تو خیال کن ادمای همه دنیا، توی شهری توی شهری بی تامل دل من با همه قهره

دوستدار عاشقانه تو

عسل جون

نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/30ساعت 11:31 قبل از ظهر توسط عسل| |

به نام تک نوازنده ی گیتار عشق

سلام ، خوبین بچها؟ بدجوری دلم شکسته!

میخوام بنویسم از کسی که دلم میخواست ماله من باشه دلم خیلی براش تنگه میخوام بمیرمو این روزهارو نبینم

چرا اینجوری شد چرا؟ تا حالا معنای واقعی عشق رو نفهمیده بودم از آدمای که دم از عشق میزدن....

همیشه براشون حرف میزدم اما اونا قبول نمی کردن چون خیلی از دوستامو تو خوابگاه اینجوری

دیده بودم که صد دل عاشق بودن حالا میفهمم چیا کشیدن برا چی گریه میکردن، کاش نره

کاش برا همیشه پیشم بمونه با حرفی که بهش زدم دلش خیلی شکست خیلی! اون یه چیزی خواست

میخوام به خودم قول بدم چیزی که اون خواسته رو انجام بدم هیچ وقت فراموشش نمیکنم

من همه چیو به اون مدیون هستم ای خدا کمکم کن میخوام چیزی که اون ازم خواست رو انجام بدم میخوام

می خوام چیزی که اون میخواد بشم خدااااااااااااااااااااااااااااااااا کمکم کن

منو ببخش ای عشق من اگه می خوای باهام بمون

 چشمای غمگینمو ببین تا ته قصه رو بخون

بسه دیگه چقدر می خوای منو به بازی بگیری

 کاشکی که راحتم کنی بگی الهی بمیری

بی رحمی عادتم شده دست خودم نیست می دونم

آخر یه روز می ری من تو حسرت تو می مونم

 عسل

 

نوشته شده در سه شنبه 1387/05/29ساعت 0:3 قبل از ظهر توسط عسل| |

منو ببخش

منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون   دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون

ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش  با پول اون نخ خریدم زخم دلم رو بستمش

همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم  تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم

بین من و تو فاصله است یک در سرد آهنی  من که کلیدی ندارم تو واسه چی در می زنی

این در سرد لعنتی شاید که نخواد وا بشه  قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه

همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم  تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم

.............................   ................................

 

عسل

 

 

نوشته شده در جمعه 1387/05/25ساعت 2:33 بعد از ظهر توسط عسل| |

 

اگه دستم به جدایی برسه             اونو از خاطره ها خط می زنم

از دل تنگ تمومه ادم ها                 از شب و روز خدا خط می زنم

اگه دستم برسه به آسمون                با ستاره ها قیامت میکنم

نمی ذ ارم کسی عاشق نباشه             ماه و بین همه قسمت میکنم

وقتی گاهی من و دل تنها می شیم             حرفهای نگفتنی را میشه دید

میشه تو سکوت بین ما دوتا                         خیلی از ندیدنی ها رو شنید

قصه جدایی ما آدم ها                          قصه دوری ماست از خودمون

دوری من و تو از لحظه عشق                قصه سادگی گمشدمون

اگه دستم به جدایی برسه                   اون از خاطره ها خط می زنم

از دل تنگ تموم آدم ها                    از شب و روز خدا خط می زنم

اگه دستم برسه به آسمون            با ستاره ها قیامت می کنم

نمی ذارم کسی عاشق نباشه                ماه و بین همه قسمت می کنم

 

گلهای من خیلی مواظب خودتون باشین

امیدوارم هیچ کس از عزیزترینش جدا نشه کاش همه عاشقا بهم می رسیدن کاش جدایی وجود نداشت

عسل 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/24ساعت 3:31 بعد از ظهر توسط عسل| |

به نام تک نوازنده گیتار عشق

سلام بر دوستان عزیزم،حال احوال چطوره؟

عزیزای من می خوام ازتون یه سوال بپرسم تا حالا کسی بهتون گفته فرشته؟؟؟؟؟؟

آره! تازه گیا با یکی آشنا شدم خیلی نانازه ولی از من یه 6 ماهی کوچیکتره ازم پرسید چجور آدمی هستم؟؟؟ گفت راستش بگو!!!! گفتم

چشم هم خوبهاشو گفتم هم بدیهاشو کمی در این مورد بحث کردیم ازش پرسیدم تو این مدت کم تو منو چطور شناختی

گفت بنظرم آدمه عجیبی هستی نکنه فرشته ایی!!!!!!!!! گفتم فرشته؟ برام عجیب بود یعنی اینقد ؟؟؟؟؟؟؟ چون چند سال پیش هم اینو شنیده بودم فرشته ایی؟؟؟؟؟

ولی خیلی خوشحال بودم از اینکه یکی منو تو این مدت کم یه فرشته خطاب میکرد یادمه یکی هم یه 3 سال پیش بود بهم گفت تو فرشته ی نجات منی؟

اما حالا نیست بخاطر نمیدونم چی تنهام گذاشت؟؟ اما بخاطر اینکه تلافی کنم کاری رو که اون دوس نداشت انجام دادم چون می دونستم بفهمه حرصش در میاد

چون دلمو شکونده بود اما حالا پشیمونم که چرا من بدی رو با بدی جواب دادم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب بنظرم همه یه فرشته هستن اما فرشته ها یه درجه از ما آدماها پایین ترن چون خدا امر کرد به ما سجده کنن

پس افتخاری بیش از این وجود نداره اما خیلی دلم می خواست یه فرشته باشم چون آدما هزاران چهره دارن که فقط ما تو ظاهر میبینیمشون

خلاصه عزیزان مواظب خودتون باشین امیدوارم به آرزوهای رنگین کمونیتون برسین

دوستدار همه دوستان

عسل

نوشته شده در شنبه 1387/05/19ساعت 11:3 قبل از ظهر توسط عسل| |

سلام بچه ها خوبین خوشین سلامتین؟

چه کارا میکنین؟کارایه بد نکنیدابچه ها میبخشید دیر آپ میکنم یعنی اصلا آپ نمیکنم

بچه ها جونم من ۲۴ خرداد به دنیا اومدم در یک خانواده مذهبی واز ین حرفا ...........

خب کی میخواد بیاد تولدمو تبریک بگه بیاد جلو اگه راست میگه

بچه ها دانشگاه ساله اولاشم داره تموم میشه خیلی زود گذشت

یواش یواش منم دارم بزرگ میشم جونه خودم

بچه ها دیگه من برم که زیاد حرف نزنم  

مواظبه خودتون هم باشین

خیلی دوستون دارم

قربانه شما

عسل     

نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/22ساعت 10:55 بعد از ظهر توسط عسل| |

 به نام تک پرستوی دریای سرنوشت

سلام دوستای نانازی من خوبین؟ خوشین؟چه خبرا؟

میدونین اوندفعه گفتم خیلی بهم خوش میگذره چش خوردم دلم شکست گریه کردم اما بی خیال مهم

نیست چون دیگه گذشت به قولی گذشته ها گذشته دیگه

اون هفته رفته بودم خونه دلم مثل دل آسمون گرفته بود هوا بدجوری ابری بود زنگ زدم عمو گفتم

عمو منو میبری باغ؟گفت بابا کجاست؟ گفتم جلسه داره اونم گفت منم درس دارم خلاصه بدتر دلم گرفت

یه ساعت بعد عمو زنگ زد گفت حاضر شو که اومدم دنبالت سینا برگشت گفت پسر عموم هم بیاد وگرنه

من نمیام خلاصه عمو من سینا داداشی رفتیم وقتی رسیدیم توحید و دوستاش داشتن والیبال بازی

میکردن منم داشتم از دور نگاش میکردم توحید همبازی دوران کودکیه منه؟ پسر باحالیه خیلی دوستم

داره وقتی منو دید همین جوری داشت نگام میکرد که یدفعه توپ افتاد تو سرش منم زدم زیر خنده

دوستاش که دیدن اونام خندیدن خلاصه رفتیم تو باغ گفتم سینا جونم حاضری بدو حمله بسوی گوجه

سبزا رسیدیم دوتا کندم خوردیم بعد داداشی رفت بالای درخت گوجه سبز بچینه منم همچین هوس

کردم برم بالای درخت سینا بدو بدو پرید بالا درخت داشتیم حسابی خوش میگذروندیم که یدفعه بارون

شدیدی گرفت عمو که از رعدو برق خاطره ی بدی داره گفت بیایین بریم سینا مونده بالا درخت میگه دختر

عمو تورو خدا منو پایین بیار گرفتمش بغلم سینا کلاس دومه ابتدایی اما یه چیزی بگم بالا درخت نیم

وجبی یه حرفایی میزد که من یکی شاخ در آورده بودم خلاصه دویدیم رفتیم سوار ماشین شدیم تو راه باز

این توحید رو دیدم نمیدونم واسه چی مونده بود زیر بارون دوستاش همه رفته بودن عین موش اب

کشیده شده بود کلی بهش خندیدم ما که رفتیم اونم رفت جاتون خالی رسیدیم شهر بارون دیگه داشت

بند میومد عمو گفت یه دوریم تو شهر بزنیم رفتیم کمی هم تو شهر گشتیمو رفتیم بابا رو برداشتیم

رفتیم خونه من عاشق اینم وقتی گوجه سبزا رو شستیم بریزش تو یه کاسه نمک بزنی این جوری مزه

میده خوب خوشگلای من امیدوارم زندگی همیشه به کامتون باشه

مواظب خودتون باشین

دوستتون دارم قد یه آسمون

عسل

 

نوشته شده در شنبه 1387/02/14ساعت 6:7 بعد از ظهر توسط عسل| |

    به نام تک پرستوی عشق

سلام خوشگلا چطورین خوبین خوشین چه خبر؟

من که حسابی دارم خوش میگذرونم جاتون خالیه تو ئانشگاه یکی رو همچنین سر کار گذاشتم کلی

خندیدم با بچها این ترم استاد فرزاد اونقده مهربون شده اونروز استاد شهرامو دیدم کلی احوال پرسی

کردیم اخه ترم اول خیلی باهاش رفیق بودم استادباحالیه شماها چه خبرا خوش میگذره دیگه حوصله ندارم بنویسم فقط همینقدر که به من خوش میذره امیدوارم زندگی به کامتون باشه بابای

عسل 

نوشته شده در جمعه 1387/02/06ساعت 5:46 بعد از ظهر توسط عسل| |

به نام تك پرستوي درياي سرنوشت

اگر آن طاير قدسي به درم بازآيد عمر بگذشته به پيرانه به سرم بازآيد

دارم اميدبر اين اشك چو باران كه دگر برق دولت برفت از نظرم بازآيد

سلام خوشگلاي من، خوبين، خوشين، سلامتين؟ اميدوارم كه چرخ زندگي بر وفق مراد شما بچرخه! چه خبر؟ چيكارا ميكنين خوش ميگذره ديگه ايشاالله؟

ميخوام در مورد برف و فصل زمستون حرف بزنم فصل مورد علاقه ي من ! عاشق برف و برف بازي هستم برف ميدونين عاشقانه بودنش كيه ؟ساعت 12 شب توي برفا

عاشقانه با كسي كه دوسش داري قدم بزني و حرف بزني من و عمو رفته بوديم مهموني دير وقت بود كه به اصرار من پياده اومدم چه برفيم باريده بود چه لذتي بردم من اون شب

كلي حرف و خنده كمي عمو رو اذيت كردم ولي چند جا سر خوردم كه عمو نذاشت بي افتم پايين . حالا بذارين از دوران راهنمايي كه شلوغ ترين دختر بودم تعريف كنم فصل امتحانات بود

و امتحان ميداديم ميومديم خونه اونم چه اومدني! با بچها 4 نفري بيشتر اوفات منو سونيا سهيلا خانم تو خيابون شيطوني ميكرديم تو دستمون گلوله هاي برف هر پسري كه ميخواست تيكه بندازه

ميكوبونديم تو صورتش بعد كلي ميخنديدم آخه ضايع ميشد جلو دوستاش حالا يه بار يه پسره بهم يادم نيست چي گفت من گلوله ي برف چنان محكم پرتاب كردم اون رفت كنار خورد به

شيشه ي مغازه هرسه خشكمون زد گفتيم شكست من چشامو بستم اونجور كه اون صدا داد! سونيا گفت: عسل نشكسته چشامو آروم باز كردم ايندفعه اونا خنديدن بهمون ديگه از اون موقع تعطيل كرديم

برف بازي تو خيابون اما خدايش چه كيفي ميكرديما يادش بخير پير شديم الانم داره برف مياد يعني يه دو سه روز هوا آفتابي شد ولي الان دو روزه همش برف ميباره راستش من بر حسب عادتم

هر موقع برف بياد آدم برفي درست ميكنم اولش كلي برف بازي با داداشم تو حياط بعد هردو حالا گاهي باهم بعضي وقتها هر كدوم يه دونه درست ميكنيم اما اينبار درست نكردم بابا كه اومد

از سركار گفت دخترم. صدام كرد گفت آدم برفيت كو؟ جوابي نداشتم آخه صبح كه با داداشي برف بازي كرديم آخه مدرسه تعطيل شده بود اومد بيدارم كرد گفت بيا برف بازي گفتم نيم

ساعت بخوابم بعد گفت باشه رفت وسط بازي سرم گيج رفت افتادم اونم حسابي بنده رو شستن منم حالشو گرفتم پا شدم گفتم خسته شدم ميرم خونه اونم رفت رو تاب نشست تو حياطمون يه تاب داريم

البته رو پاهاش نشست منم فرصت طلب حسابي زدمش آخه اولش بدن آدم برفي رو ساخته بودم بعد ولش كردم نصف اونو برداشتم انداختم رو سرش كلي خديدم بهش بعد بدو بدو رفتم خونه

كه اونم منو با برف حسابي زد كلي كيف كرديم جاتون خالي بود خوب گلهاي زندگي مواطب خودتون باشين تو اين دو روز زندگي سعي كنين از لحظه لحظه ي زندگيتون لذت ببرين دل

كسي رو نشكنين دوستتون دارم قد يه آسمون

دوستدار شما گلهاي زندگي

عسل خانم گل

 

نوشته شده در جمعه 1386/11/26ساعت 1:38 بعد از ظهر توسط عسل| |

به نام خالق عشق

فاش مي گويم و از گفته خود دلشادم     بنده ي عشقم و از هر دو جهان آزادم

طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق             كه دراين دامگه حادثه چون افتادم

سلام دوستاي گلم، حال واحوال چطوره؟ خوبين، خوشين، سلامتين؟ چه خبرا؟ چيكارا ميكنين؟ زندگي بر وفق مرادتون هست يانه؟ اميدوارم از لحظه لحظه ي زندگيتون بهترين استفاده رو كرده

باشين خوب به قولي "چه زود دير ميشود" راستش باورم نميشه يه ترم گذشت! چه زود اما اين ترم ميگن طولاني ترين ترمه خدايش روزهاي اول واسم هروزش به اندازه ي يه سال بود اما اين

روزهاي آخر زود گذشت چون خونه بودم راستش فكر نميكردم دلم اين هوا واسه خونمون واسه ماماني وبابا جونم تنگ شه آخه من خيلي وقتها خونه عمه اينا پدربزرگم اينا ميموندم فك ميكردم تو

خوابگاه بودن هم اونجوري اما ديگه فكر نميكردم ديگه اينجا خونه عمه يا پدربزرگ نيست كسي نيست نازتو بكشه كسي نيست كاراتو انجام بده لوست كنه و ........ به قول داداش عليرضاي گلم آدم

بايد بتونه مستقل باشه اما خدايش من نتونستم حالا وابستگيم به بابام مامانم زياد شده ترمهاي ديگه نميدونم چيكار بايد بكنم كاش مثل ترم اول باشه آخه ترم اول تا 3شنبه درس داشتم از صبح تا

عصرديگه ديرترين كلاسم ساعت 6:30 عصر تموم ميشد اونم كلاس زبان بود نميدونين چه كيفي ميكردن اون موقع بچها، اخه تنها كلاس ما بود با يه كلاس ادبيات كه اون موقع تموم ميشد

خدايش حسابي كيف كرديم البته سر به سر چن نفرم گذاشتيم البته بچهاي كلاس خودمون بودن ! راستي بچها ازتون خواهش ميكنم واسه داداشم دعا كنين كه زودي حالش خوب شه اخه بدجوري

مريض شده الان تو بيمارستان هستش قلب كوچولوش درد ميكنه . دكتر گفته اگه حالش باز بد شه بايد قلبشو عمل كنه من نميخوام كاش قبول ميكرد بخدا ميخوام قلبمو بدم داداشم

نميخوام بدون اون زنده باشم اونقده داداشمو دوست دارم كه خدا ميدونه

خدايا همه مريضا رو شفا بده

خوب دوستدار شما گلها

عسل

نوشته شده در دوشنبه 1386/11/15ساعت 12:50 بعد از ظهر توسط عسل| |

                                         به نام خدای خوبیها

سلام خوشگلای من خوبین خوشین سلامتین نیستینشوخی کردم حال و احوال خوبه امیدوارم که

باشه دلم میخواست به وب همتون سر بزنم اما متاسفانه اصلا وقت ندارم خوشگلای من حالا بذارین بگم

چیا شد اونروز که وبمو نوشتم رفتم میدونین کی رو دیدم استاد ریاضیمونو  یعنی وسط خیابون خشکم زد

یه ماشینه پیچید جلوم کم مونده بود تصادف کنم هزار تا حرف بهم گفت فرداش استاد شیمیمون رو دیدم

نمیدونین چه حالی شدم ایندفعه هم کم مونده بود با موتوریه تصادف کنم ولی به خیر گذشت یه استاد

شیمی داریم کره مامان من حال میکنم میبینمش همیشه اسم و فامیل من باهم میگه فک کننم گیر

داره تو اسم من اما یه خانوم داره ماه خیلی نازه خودش اصلا قیافه نداره نمیدونم خانوم طلعت واسه

چی به اون بله داده اصلا به من چه تازه یه چیزی هم بگم اینجا بارون خیلی میباره من هم عاشق بارون

همش دوست دارم زیره بارون قدم بزنم خوب حال میکنم زیر بارون امروز هم نصف راه رو پیدا اومدم خوش

گذشت راستی تا یادم نرفته از همین جا از داداش علیرضای عزیزم هم تشکر میکنم مرسی به وب

داداشم برین سر بزنین خیلی باحاله دیگه چی بگم براتون خلاصه خیلی خوش میگذره اها از همین به ن

یلوفر گلم هم تبریک میگم امیدوارم موفق شی خانومی بعد از کلاس ریاضی بگم استاد گفت امتحان

میگیرم من هم خدایش خونده بودم پسرا گفتن استاد امتحان نگیر ما دخترا میگفتیم بگیر دعوا بود بیا و

ببین بعد پیره برگشت گفت استاد به ما چه دخترا درس خونن استاد هم حالشو گرفت گفت بیا پای تخته

مثال میگم بنویس اونم گفت نه خدایش بعد اصرارهای زیاد اومد پای تخته کف کردیم همه رو نوشت اخه

هی میگفت نخوندم بلد نیستم راستی کلاسزبان هم خوش میگذره با استاد شهرام حال میکنم خوب

من باید برم مواظب خودتون باشین خوشگلای من دوستتون دارم قد یه آسمون

                             دوستدار شما                          

                                           عسل                                     

نوشته شده در یکشنبه 1386/08/06ساعت 4:43 بعد از ظهر توسط عسل| |

 به نام عشق 

سلام خوشگلای من چطورین؟ 

بذارین یه ماجرا براتون بگم اونروز استاد ریاضی یه یک ربعی دیر اومد  

دانشگاه تقریبا بیرون شهر هست خوب یه محوطه هست که اونجا شتر

پرورش میدن همه داشتیم شترها رو میدیدم می خندیدیم پسرا متلک

میگفتن خلاصه بحثی بود تو کلاس که یدفعه استاد اومد تازه شروع کرده بود

درس بده موبایلش زنگ زد خانومه استادمون ازدواج نکردن پسرا یه جیغی

کشیدن و دخترها هم به تبعیت از اونا جیغ کشیدن کلاس بهم خورده بود

استاد اخه یه الو گفت رفت بیرون حرف بزنه که بچها اینجوری شلوغ کاری

کردن بعد اینکه حرفهاش تموم شد اومد وای خداپسرا اذیتش میکردن لپهاش

گل انداخته بود بیچاره بمیرم براش خلاصه درسو داد دیگه  خیلی حرف دارم

اما اینجا تمی تونم بگم وقت نیست خوب سعی میکنم زود زود آپ کنم از

دوستای گلمم هم معذرت ببخشید زیاد نمیتونم بهتون سر بزنم هفته دیگه

میرم خونمون قول میدیم به همتون سر بزن مواظب خودتون باشین تا آپ

بعدی بابای

دوستدار شما عسل 

نوشته شده در پنجشنبه 1386/07/12ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط عسل| |

به نام عشق

 

سلام دوستای گلم چطورین وای چقدر دلم واسه وبم تنگ شده بود واسه نوشتن الان هم زیاد نمیتونم بنویسم اخه باید زودی برم کلاس دارم درس دارم دانشگاه هم واسه خودش عالمیه ولی درسا سخته امروز استاد شیمی ضایم کرد یعنی اون دیر اومد من هم موبایلم زنگ زد رفتم بیرون ندیدم بره کلاس دیدم به بچها مسئله داده حل کنن من بد بخت هم دیر رفتم هیچی نگفت یه نگاهی کرد و گفت بشین بدبختیه ها بی خیال آزمایشگاه شیمی چه ضایس بابا چقدر از شیمی متنفر هستم ولی عاشق ریاضی فیزیک زیست شدم  من دیگه میرم جاتون خالیه

نوشته شده در یکشنبه 1386/07/08ساعت 2:59 بعد از ظهر توسط عسل| |

به نام خداي مهربون

 

سلام دوستاي گل ن چطورين خوبين؟

 

امشب با خيال راحت خوابيدم بدون هيچ استرسي و بدون هيچ كابوسي،هرشب خواب كنكور ديدن واقعا سخته

 

وقتي ياد روز اول كنكور ميافتم وقتي دوستامو ديدم رعنا مريم سميرا اولش از هم پرسيديم كتابها رو چند دور

 

كردين؟بعد برا اينكه استرس كنكور از سرمون بپره شروع كرديم به جك گفتن و حرف زدن در مورد معلمها و

 

شيطونيهامون وقتي رفتيم تو نشستين يه احساس بي خيالي بهم دست داه بود اما وقتي دقترچه ها رو پخش

 

كردن يه حس ترس تو وجودم بود تا اينكه آروم آروم از اين ترس كاسته شد هر بار كه به سوالاتي كه درست

 

جواب ميدادم اين ترس كمتر ميشد اما الان خوشحالم كه اين سه ماه به خوبي تموم شد اما الان باز هم همون

 

حسي رو دارم كه روز اول مي خواستم برم به مدرسه روزهاي اول مدرسه برام خيلي سخته مخصوصا اينكه

 

بتوني يه دوست خوب و قابل اعتماد پيدا كني وقتي كلاس 5ابتدايي بودم با بچها نشستيم ببينيم راهنمايي كجا

 

ميريم فقط دو تا از دوستام گفتن كه مثل من مي خوام برن مدرسه فدك چقدر روز اول دلم پر آشوب بود اما

 

وقتي از ماشين پيدا شدم سميرا و مژگان رو تو حياط ديدم دلم ميخواست پرواز كنم از خوشحالي بعدشم كه با

 

سونياي عزيزم آشنا شدم . دبيرستان هم همين جوري بود اما اين بار من رفتم واسه خودم دوست انتخاب كردم

 

و مينا بهترين دوست دوران دبيرستان مهربون و با ادب حالا هم دانشگاه يكم سخته نه؟ امشب يه خوابي ديدم

 

ديدم رفتم سر كلاس درس مثل بچها آوردن بهمون كتاب دادن خواب جالبي بود بگذريم خوشحالم كه اين همه

 

استرس و تشويش تموم شد راستش من هنوز موندم توش ميكروبيولوژي يا پرستاري كدومش ؟ كسي ميدونه

 

كدومش خوبه؟ خوب مواظب خودتون باشين اميدوارم به آرزوهاي رنگين كمونيتون برسين راستي دلم برا

 

وبلاگم تنگ ميشه ؟ دير به دير آپ ميكنم البته تا زماني كه برم دانشگاه كلاسا شروع شه سعي ميكنم  هروز يا

 

حالا دو روز يكباري مينويسم  خوب هميشه توكلتون به خدا باشه دوستتون دارم باي

 

          عسل

نوشته شده در شنبه 1386/06/17ساعت 8:25 قبل از ظهر توسط عسل| |

به نام تك پرستوي عشق

 

سلام خوشگلاي من خوبين، خوشين، سلامتين، چه خبرا؟

 

نيستين؟ نميايين؟سر نميزنين؟

 

شوخي كردم اميدوارم زندگي به خوبي و خوشي بگذره #

 

خوب مي خوام كمي باهم حرف بزنيم راستش اين روزها وقتي بچها رو ميبينم كه چقدر شور و شوق دارن

 

برن مدرسه ياد خودم مي افتم كه سال اول ابتدايي وقتي روز اول رفتم مدرسه چقدر گريه ميكردم اصلا دلم

 

نمي خواست منو تنها بذاره تا وقتي كه اسمهامون خودن رفتيم سر كلاس معلممون اومد آرومم كرد تا ظهري

 

كه عمه اومد دنبالم ماماني مثل اينكه كار داشته نيومده بود ولي توراه عمه خيلي باهام حرف زد من هم از

 

مدرسه گفتم عجب روزهايي بود بعدشم كه بزرگ شديم شيطوني ميكرديم يادمه زمستون كه ميشد چقدر برف

 

بازي ميكرديم يا تو راه مدرسه شلوغ بازي در مي اورديم سر به سر هم ميذاشتيم گلوله هاي برف رو بعضي

 

وقتها به طرف پسرا پرت ميكرديم واي خدا چقدر آون موقع بهشون مي خنديديم اما الان حيف نميشه وارد

 

دبيرستان كه شديم سر به سر معلممون مي ذاشتيم خلاصه اين روزهاي خوبي بود با اتفاقات خيلي جالب

 

اونروز داشتم با سميرا بهترين دوستم حرف ميزدم ميگه اسما دلم برا مدرسه تنگ شده وقتي بچها رو ميبينم

 

گفتم چه جالب بعد ميگه اما دلم هم براشون مي سوزه ميگم چرا ؟ ميگه آخه ميدوني بايد چند سال درس بخونن

 

ما كه تموم شديم من كه نفس راحت ميكشم اما من نه دلم برا معلمام خيلي تنگيده  ميدونين اگه جواب اين

 

دانشگاه ميومد خيالم راحت ميشد كمتر غصه ميخوردم نه به اون روزها كه استرس كنكور داشتيم نه به حالا

 

كه بايد استرس اينو داشته باشيم كه جواب نهايي كي مياد نميدونم اين تابستون اصلا واسه هيچ كلاسي ثبت نام

 

نكردم حتي كلاس زبان رو هم تعطيل كردم صبحي خيلي دلم ميخواست اپ كنم اما سرم خيلي شلوغ بود الان

 

هم احساس ميكنم چيزي ندارم بگم تا آپ بعدي خداحافظ

 

                                          مواظب خودتون باشين عاشقانه زندگی کنین

 

  دوستدار شما

 

                                             عسل

نوشته شده در چهارشنبه 1386/06/14ساعت 1:30 بعد از ظهر توسط عسل| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ